تبليغاتX
دفاع جانان

دفاع جانان

بوی عشق و بوی باران می دهی ۝ بوی خاک و خون یاران می دهی

سلامی به آنان که همچون خلیل

گذشتند از آتش چو موسی زنیل

سلامی به آنان که عیسی شدند

شفابخش دل های دنیا شدند

سلامی به آنان که یونس شدند

به دریای خون غوص و ماهی شدند

سلامی به آنان که دست تهی

زره ساختند مثل داوود نبی

سلامی به آنان که با نام نوح

بلم ها شدند روی اروند رود

سلامی به آنان که با جان و تن

ز آئین احمد نگهبان شدند

 

+ نوشته شده در  85/08/25ساعت 16:13  توسط سادات 

برای مردانی جا مانده از رزمی مقدس

مثل یک قطره ی خاکی روی آب

مثل یک بال کبوتر روی گل

مثل یک شعله ی آتش روی شب

مثل یک قطعه ی خورشید روی برف

مثل یک لحظه ی شیرین روی غم جامانده ام

از عطش از خون و از خاک

در به در بی انتها در جاده های خاطره جا مانده ام

هیچ کس از ما گذر حتی برای لحظه ای

هیچ کس بر ما نظر حتی برای ذره ای

من میان آتش و آب

من میان برف و غم جامانده ام

روزگاره از شلمچه تا شهادت نام ما آوازه بود

آه از درد فراموشی میان لحظه ها جامانده ام

 

+ نوشته شده در  85/06/28ساعت 19:23  توسط سادات  | 

دشت تاریک است و خاموش جیغ کرکس غوغا می کند، بال می کوبد، دل دریا آشوب می شود، ماهی ها هم بی آب پر پر می شوند، چشم ها دریا می شوند، تشنگی می تازد و سوز عطش هم یاور این مشک های پاره نیست... چفیه ها از خون قافله سرخ است، هیچ مردی همراه این کوچ نیست. همراهان قافله لاالله الا الله می گویند، اما تردید دارند! دست تاریک است و مردانی در خیزش موج بلا هول از همراهانی بی خدا در مسیر مستی و سختی و قول جفا. مردی از حزب خدا تاخت برداشته است شب شکسته ... کرکسی بی صدا از دشت می گریزد ... بانگ بردارید ... لا الله الا الله
+ نوشته شده در  85/05/23ساعت 14:7  توسط سادات  | 

قدس

ققنوس قدس برخیز لشگریان خدا آمده اند
بر طبل جنگ بکوب
مردانی از تبار مرد آمده اند
اگرچه تو از خون زیتون و اشک کبوتری
برخیز بال طلایی ققنوس به پرواز آمده است
چشمت ببند و بزن بال بی پروا
ابابیل به مصاف ابرحه آمده است
می کوشی و رزم تو غوغا می کند
با طبل تو کودک عالم به پرواز درآمده است
جنگ است و در معرکه ی خون و عاشقی
لشگر باطل به جنگ خدا آمده است
برخیز ققنوس قدس بالی دگر بزن
می سوزی و خاکسترت میان خون
این بار نیز معرکه برپا می کند
می بارد و گلوله در این پیکار بی امان
خون تو دوباره سبز می شود در دست عاشقان
+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 15:40  توسط سادات  | 

دل بی قرار و نگاهی اسیر
لبالب ز حسی سرد و غریب
شبی زخمی و خسته از ادعا
گلویی نشسته به خون صدا
در این کارزار شبیخون زده
در خون یاران را گمشده
در این جستجوی مدام و عبس
دعا کن بمیرم بی ادعا
شهیدی میان دو دست خدا
+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 15:41  توسط سادات  | 

روزی هزار بار مرده ام به این امید

که از میان خاک تو سر برآورم

یا شبی از میان خواب تو بگذرم

سال ها دعا کرده ام که نیاورند از تو هیچ خبر

شاید روزی سلامت ببینمت

یک لحظه از ترس نمی گذارم چشم روی هم

نکند بخوابم و در خواب ببینمت

هر روز به سجده می روم با دو چشم باز

دعا می کنم که ببینمت شاید پس از نماز

هرکس سوال می کند از آمدنت

من شانه می کشم که شاید ببینمت

دل هایمان تازه وصل شد به هم

سال هاست که رفتی و نیامدی

گمان برده ای به وسعت دریاست دلم

+ نوشته شده در  85/04/01ساعت 16:16  توسط سادات  | 

قاصدک دل را پر بده در این هوا

گرچه کاروان کودکی گذشت

گم شد میان این همه آدم و سرباز

تمام آنچه که رسم زمانه بود

جای کیف و کتاب، آهن و آتش گرفته ایم

جای سرود کودکانه، شعار رزم

لیلا دختر زیبای شهرمان

جای مادر به کودک او شیر میدهد

راما پسر ناز پیکر محل

جای پدر به باغچه آب میدهد

چه زود رسید بلوغ شهرمان

خمار چشم گذاشتیم و

نگاه ها را فکندیم به زیر پا

گاهی به غرش آن غول آهنی

سر به هوا شدیم و گاه سر به زیر

+ نوشته شده در  85/03/18ساعت 19:55  توسط سادات  | 

تقدیم به فاتحان شهید خرمشهر

چهره اش خیس عطش بود

با نگاهی خواندمش

زمزمی از بین چشمانش روان بود

با نگاهی دیدمش

مثل یک چله نشین در خود نهان بود

با نگا هی گفتمش

حال خود را با کلامی برملا کن

از سکوتش خواندمش

حیرتم را دید مثل جرعه ای نوشید و رفت

حسرتم را دید مثل فاتحی خندید و رفت

+ نوشته شده در  85/03/02ساعت 18:23  توسط سادات  | 

روزگاری عشق یک تکبیر بود

چفیه و یک تکه نان، فانوسقه ای

لاله ای، لبخنده ای، اشکی، دعایی

مهر و جانماز و یک نگاه آسمانی

شیشه عطری، سربندی، تسبیحی

برگه ای با یک قلم، وصیت نامه ای

عکس های دسته جمعی، شوخی مردانه ای

پوتین کهنه، جوراب پاره ای

رختخواب پر از خاک و هم قطار خسته ای

لکه ای از خون یاری روی سینه یادگاری

یاد مادر، یاد خواهر

چشم های خیس بابا

بوسه ای از برادر، یادگار

روزگاری این همه دنیای ما بود

لحظه های خوب دیدار

پنهان از چشم دیگر

سجده بر خاک، پشت سنگر، به امید لطف دیدار

لحظه های ناب دیدار

+ نوشته شده در  85/02/19ساعت 18:26  توسط سادات  | 

ای روح بخش جان ما

سجاده و مُهر خدا

ای سلسله جنبان جان

ای کشتی نوح را نشان

ابراهیم را مهمان تویی

ای ناجی موسی ز آب

ای روح عیسی را روان

ای مهربانی را قدح

ای شادمانی را تو  شَه

ای آسمان را نور تو

وی زمین را نار تو

ای مهر ما، ای ماه ما

ای روح ما، ای جان ما

ای آتشین سودای ما

ای آخرین لطف خدا

عالم مثال حلقه ای

تو خاتم عاطفه ای

 

+ نوشته شده در  85/01/23ساعت 1:30  توسط سادات  |